|
ساعت مچي ck با بند حصيري,ساعت مچي,ساعت سي كي,ساعتck, فروش ساعت اينترنتي |
اخبار از شركتها
چند خبر از چند شركت ها:در بازار سهام اما امروز سرمايه گذاري سايپا، 101 ميليون سهم ملي مس را به گروه بهمن با ميانگين قيمت 466 تومان و 6 ريال فروخت.
از ملي صنايع مس نيز خبر مي رسد اين شركت در چهارم تير ماه امسال براي تصميم گيري تقسيم سود نقدي 45 توماني به مجمع سهامداران مي نشيند.
از مپنا اما خبر مي رسد در كنار تكاپوي اين شركت براي زمينه سازي به منظور تقسيم سود نقدي مناسب در مجمع عادي ساليانه سهامداران، طي روزهاي آينده 200 ميليارد تومان صكوك اجاره از طريق شركت تأمين سرمايه امين در فرابورس عرضه مي كند.
در ايران خودرو ديزل نيز گفته مي شود شماره گذاري خودروهاي فراز اين شركت از سوي نيروي انتظامي تأييد شده است.
از مجتمع هاي پتروشيمي نيز خبر مي رسد دلار صادراتي برخي از اين شركت ها با توافق هاي صورت گرفته به نرخي همسو با بازار آزاد به ريال تبديل شده و در مصارف اين موضوع به نرخ مرجع تعيين مي شود.
از بانك آرين نيز خبر مي رسد مدير عامل جديد آن از شروع به كار "آرين" پس از افزايش سرمايه 400 ميليارد توماني خبر داده است.
از گزارش هاي مالي نيز امروز اعلام شد سيمان آبيك 12 تومان از 14 تومان سود تحقق يافته خود را در مجمع تقسيم مي كند كه براي سيمان فارس و خوزستان بسيار حايز اهميت است.در سطح بين المللي اما، شركاي نفت ايران از جمله هند، كره جنوبي، تركيه، آفريقاي جنوبي، تايوان، مالزي و سريلانكا از تحريم هاي نفتي ايالات متحده امريكا معاف شده اند.
اخبار از شركتها
اخبار از شركتها
گاد فادر 6
*اولين قدم ..*با كمك اني پشت ميز ميشينم ...اين اولين باريه كه بعد ازعمل چشمهام تصميم گرفتم كه سر ميز بشينم وغذا بخورم ..
-چي ميخوري برات بكشم ..
بوي سوپ وكوكوسبزي مشامم رو پر ميكنه ..
-سوپ ميخورم ..
صداي ظرف وظروف مياد ..
-بفرما اين هم از سوپ ايرن خانم ما ..
مسيح –چه قدر خوب شد كه از اطاق اومدي بيرون ...
-ممنون مسيح گفتم كه سعي ميكنم رو پاي خودم وايسم ..
اني –اين عاليه عزيزم ...بيا دهنت رو باز كن ..
-بده به خودم ميخوام خودم بخورم ..
-ولي ..
-بده اني...هميشه يه بار اولي هست ...
قاشق رو تو دستم ميذاره گوشهءظرف سوپ رو تو دستم ميگيرم وقاشق رو فرو ميبرم ..
سعي ميكنم قاشق رو درست تو دهنم فرو ببرم ..ولي ...اشتباه ميكنم ونيمي از محتويات قاشق رو لباسم ميريزه ...
گرماي سوپ ودل داغديده ام ازارم ميده ..
دوباره سعي ميكنم ولي اينبار هم نميتونم كارم رو درست انجام بدم ..
-ايرن جان ..
قاشق رو تو دستم فشار ميدم ..
-هيچي نگو اني ...
-حداقل بذار ..
از ته دل مينالم
-هيچي ...نگو ..خواهش ميكنم ..
يه بار ديگه سعي ميكنم نه يه بار ..نه دو باره ..نميشه ..نميشه ..واقعا چرا ..؟
دستهام بي اختيار مشت ميشه ...بغض تو گلوم فكم رو به لرزش ميندازه ..سرم رو پائين ميندازم ..طاقت سنگيني نگاه اني ومسيح رو ندارم ..
دست اني رو دستم ميشينه ..ولي من با كلي بغض پسش ميزنم ..سكوت كل اطاق رو گرفته ..
-ايرن عزيزم ..
قطرهءاول اشك رو صورتم ميشينه
-نميتونم حتي يه قاشق غذا دهنم بذارم ..حتي يه لقمه غذا بخورم ..بدون وجود شما دوتا ...
اشكام دونه به دونه راه ميوفتن ..كارشونو خوب بلدن وبه اين روش عادت كردن ..تا دلم به درد مياد بي اراده جاري ميشن ...
-حتي نميتونم زندگي كنم ..
-ناراحت نباش اولشه .
قاشق تو دستم رو با حرص پرت ميكنم واز جام بلند ميشم ..
-نميفهمي اني ..؟اول واخر نداره ..من مثل يه زالو بهتون چسبيدم وولتون نميكنم ..
اشكام تندتر شده صدام ميلرزه ..
-اني من هيچ كاري نميتونم انجام بدم ...هيچي ..
بوي اني احاطه ام ميكنه وتو بغل اني فرو ميرم ..
-عزيزم همه چي درست ميشه ..فقط بايد صبر كني وبه خودت فرصت بدي ..
اشكام رو پاك ميكنه
-تحمل كن قول ميدم همه چي درست بشه ..حالا هم بيا لباست رو عوض كنيم ودوباره با هم تمرين كنيم باشه ..؟
فقط سرتكون ميدم ..مگه چارهءديگه اي هم دارم ..بايد به اين زندگي عادت كنم ..
*ذره ذره به فنا رفتن *
چند روزه كه بهتر شدم ..اخلاقم ..خلق و خوم ..سعي ميكنم كارهامو خودم انجام بدم ولي مدام گند ميزنم وخرابكاري ميكنم ..
هرراهي كه ميرم منشعب به هزار تا راه ديگه ميشه وبازهم ...من تو پيچ وخم اول باقي ميمونم ..
اگه
بخوام غذا بخورم بايد حواسم به همه چي باشه ..اگه بخوام تو خونه راه برم
بايد سرحوصله وصبر برم كه نكنه به مبل يا ميز بخورم ودست وبالم رو كبود كنم
..
سعي ميكنم تا جايي كه ميتونم نه از اني كمك بخوام نه از مسيح ...ولي بازهم خرابكاري ميكنم ومحتاج كمكشون ميشم ..
ظهر بود وداشتم فضاي پذيرايي رو تو ذهنم ثبت ميكردم ...براي خودم نشونه ميذاشتم وتو خونه ميچرخيدم تا چم وخم راه دستم بياد ..
صداي تلوزيون مثل يه تير تو تاريكي قلبم فرو رفت ..
(كارشناسان اعلام كرده اند كه متاسفانه روند رشد بيماري ايدز در بين قشر جوان ونوجوان رو به افزايش است ..)
ضربان هام كند شد ..كند وكندتر..تا جايي كه حس كردم ديگه نبضم نميزنه ...
چطور تو اين چند وقته بهش فكر نكردم ..؟چه جوري موضوع به اين مهمي رو فراموش كردم ..؟
ايدز ..؟همون بيماري شايع روابط جنسي نامشروع ..؟ روابط ازاد وبدون مراقبت ..؟ يعني يه نفر ...دقيقا يه نفر شبيه به من ..؟
يكي با پيشينهءمن ..؟ايدز ..؟
حالا ديگه قلبم ثابت وايساده ...يعني زندگي وايساده ..ايدز ..؟
همون
بيماري مهلك كشنده ..؟هموني كه اگه بگيري ديگه خلاصي نداري ..؟هموني كه
ادم به مرور سيستم دفاعيش ضعيف ميشه وتو عرض چند سال به طرز بدي ميميره ..؟
هموني كه هميشه ازش ميترسيدم ..؟
نه
نه ..خدايا نه ..تحمل اين يكي رو ندارم ..نابينايي ام ..درد دوري از
خونواده ..افسردگي هام ..زندگي بر بادرفته ام ..همه رو قبول كردم وجون
گرفتم ولي اين يكي رو نه ...
ترو به همون وحدانيت قسم ..اين يكي رو تاب نميارم ..ميشكنم ..ديگه نميتونم از زير بار درد اين يكي قد راست كنم ..
-چي شده ايرن ..؟چرا داري گريه ميكني ..؟
دستم رو بلند ميكنم تا بتونم به مسيح تكيه كنم ...بي رمق تر از اونم كه بتونم رو پاهام وايسم ..
باخودم ميگم اگه ايدز داشته باشم ؟..اگه از اقا گرفته باشم ..؟ديگه راه درماني ندارم ..ديگه ...
-چته ايرن ..حالت خوب نيست ..؟
نبود ..حالم خوش نبود ..مثل كسي كه توان پاهاش رو ازدست داره ازكنار مسيح گذشتم ..
-اخه چي شده ..؟يه حرفي بزن ...
بازوم رو ميگيره وبرم ميگردونه ..
-اين اشكها براي چيه ..؟تو كه خوب شده بودي ..؟ميگفتي ميخواي دوباره شروع كني ..؟
بازوم
رو از تو دستش ميكشم ..وضعم خراب تر از اونيه كه فكرشو ميكردم ..با لفظ
مرگ مشكلي نداشتم ..از خدام بود كه آناً بميرم واز شر اين جهنم خلاص بشم ..
ولي زجر تدريجي ..؟قدم به قدم نزديك شدن به مرگ ..؟توانش رو نداشتم ..
هنوز دستم تو دستهاي مسيح بود كه زانوهام سست شد واوار شدم ..
هق هقم دوباره اطاق رو پر كرد ..
-حرف بزن ايرن اخه چي شده ..؟بذار زنگ بزنم اني بياد ..
دستش رو ميگيرم ..بزورجلوي خودم رو ميگيرم
-نه خوبم ..
-دِ
نيستي لعنتي ..ميدوني كه چند وقته اين جوري زار نزدي ..؟يه خبري شده ..يه
اتفاقي افتاده ..به من بگو چي تو اون كلهءپوكت ميگذره ..؟
-من وميبري به اطاقم ..زانوهام جون ندارن ..
لحن مسيح از عصبانيت به محبت تغير مسير ميده ..
-بهم بگو چي شده ..؟اخه چرا داري اين بلا رو به سرخودت مياري ..؟
دست ميندازه زير بازوم و همراهيم ميكنه ..
مثل چند هفتهءپيش كمكم ميكنه رو تخت بخوابم ..
-چيزي نميخواي ..؟
-يه قرص خواب اور ..
-ولي ..
-خواهش ميكنم مسيح ..واقعا بهش احتياج دارم ..
-باشه ميارم ..
كلمهءايدز وعكسهايي كه از اين مريضي ديده بودم جلوي چشمهام رديف ميشه ..
قرص روبهم ميده وليوان اب رو تو دستهام ميذاره .
-مسيح ..؟
-بله چيز ديگه اي ميخواي ..؟
-نه فقط ميخواستم بگم ..اگه يه روزي مردم ونديدمت ..ازت ممنونم ..تو واني تو اين چند وقته من رو مديون خودتون كرديد ..
-چي ميگي ايرن ..؟اين حرفها چيه كه ميزني ..؟كي گفته كه قراره بميري ...؟
-لازم نيست كسي بگه ...اخر زندگي ِهممون مرگه ..فقط خواستم بگم ..
دوباره اشكام راه باز ميكنن ..
-تو منو ميبخشي مسيح ...؟
دستم رو دراز ميكنم تا دستش رو بگيرم ...دستش رو تو دستهام ميگيرم والتماسش ميكنم ...
-اگه رفتم ..اگه ديگه نديدمت ...تروخدا من رو به خاطر اذيتهام ببخش ...
كف دسته ديگه اش رو رو گونه ام ميذاره ...با نوك انگشت اشكهام رو پاك ميكنه
-اين حرف رو نزن ايرن ..چرا بايد بميري ..؟
با ارامش دستهاش ..پلكهام ناخواسته بسته ميشه ..
دستهاي مهربون مسيح رو دوست دارم ..دستهايي كه يه وقتهايي بوي خاك وعلف ميدن ..بوي گلهاي رز باغ رو ..
-فقط بگو ميبخشي ..
صداش خش دار ميشه ..
-اره ميبخشم ...تو كه كاري نكردي ..
چشمهام رو باز ميكنم وبه فضاي تاريك جلوم خيره ميشم ..
-مرسي مسيح ...ممنون ..
دستهاش رو رها ميكنم وتو جام دراز ميكشم ...دستهاي مسيح پتو رو روم بالا ميكشه ...
زودتر از اون چيزي كه بفهمم خواب من رو با خودش ميبره ودوباره از عالم وادم جدا ميشم ..
-ايرن چرا ديگه باهام حرف نميزني ..؟از دستم دلخوري ..؟
-نه اني ...
-پس چي شده باز ..؟دوباره ياد گذشته ها افتادي ..؟شايد هم دلت براي خونواده ات تنگ شده ...؟
-نه اني به خدا چيزي نيست ..
-چرا هست ..فقط نميخواي بگي ..باپريدخت كه حرف نميزني ..من ومسيح رو هم كه اصلا ادم حساب نميكني ..حداقل به كسرا بگو چته ..
-اني خواهش ميكنم فقط بذار به حال خودم باشم ..
-به حال خودت ..؟سه روزه كه تو اين حالي ...اصلا معلوم هست چت شده ..؟تو كه خوب شده بودي ..؟تو كه ..
با داد من اني ساكت ميشه ..
-بسه ديگه بسه ..من هيچ وقت خوب نميشم ..هيچ وقت ..پس خواهشا اينقدر اين جمله رو تكرار نكن ..
سرم رو تو دستهام قائم ميكنم وزار ميزنم ..
-خوب شدن به من نيومده ..اميدوار بودن وشاد بودن ..غم ودرد من تمومي نداره ..
-اخه حرف بزن ..
-برو اني ..فقط برو وتنهام بذار ..
-باشه هرجور راحتي ..ديگه چيزي ازت نميپرسم ..
كسرا-سلام بر دوبانوي زيباي بهشتي ..
اني –سلام كسرا
كسرا-سلام ..سلام عرض شد ايرن خانم ..
فقط سرمو كج ميكنم واشكاهاي جاري شدهءگوشهءچشمم رو پا ك ميكنم ..
-چي شده ..؟
-از اين خانم بپرس كه سه روزه همه چي رو به مازهر كرده ..
-ايرن باز چي كار كردي ..؟
-اَههههههههههه من نميدونم چرا همه وكيل وصي من شدن ..بابا حالم خوبه ..بريد وتنهام بذاريد همين ...
كسرا –همين ..؟خوب چرا تنهاش نميذاري اني ..؟
-من توروهم گفتم ..
-اوه اوه اوه چه توپت هم پره ...
اني از كنارم بلند ميشه وقدم هاي كسرا بهم نزديك ميشن ..بوي عطرش تو دو وجبيم متوقف ميشه ..
-خب گوش ميدم ..
-چي رو گوش ميدي ..؟
-درد ودل هات رو ..
-من درد ودلي ندارم ..فقط ميخوام به حال خودم باشم ..كه شماها نميذاريد ..
-مثلا با تنها گذاشتن تو چه اتفاقي ميوفته ..؟
-واي كسرا...بسه خواهش ميكنم ..
-من هم ازت خواهش ميكنم كه حرف بزني ..
پوزخندي ميزنم وبه طعنه ميگم ..
-چيه؟ مسيح واني از پَس ِمن برنيومدن وَليشون رو اوردن ..؟
-دقيقا همين طوره خب بگو ...
با كلافگي ناليدم ..
-چي رو بگم ..؟
-هموني كه سه روزه مثل خوره داره روح وروانت رو ميخوره ..هموني كه تو رو برگردونده به چند ماه پيش ...دِحرف بزن ديگه ايرن ..
بغض گلوم رو ميگيره ..
-چه حرفي ..؟كدوم حرف ..؟مثنوي بدبختي من ...كه يه مَن دومَن نيست هفتاد مَنه ..
ازكدومش برات بگم ...؟
دستم رو تو دستش ميگيره...
-از هموني كه تو اين سه روزتو رو به كل از زندگي نااميد كرده ..
دوبه شكم ...نميدونم بگم يانه ..
اون هم به كسرا ..نميدونم ..اخه چي بگم ..؟بگم ميترسم ايدز داشته باشم ..؟يا ..
دستم روتو دستش مشت ميكنم ..
سعي ميكنم چشمهام رو به صورتش بدوزم ..تاريكه ولي ميدوزم ..
-ميشه فردا من رو ببري ازمايشگاه ..؟
دستم تو دستش فشرده ميشه ..
-ازمايشگاه براي چي ..؟
-ميبري يا نه ..؟
-اول جوابم رو بده ..
-ميخوام از يه چيزي مطمئن بشم ..
-از چي ..؟
نگاهم رو ازش ميگيرم ...
زمزمه ميكنم
-ايدز ..
سرانگشهاش زير چونه ام ميشينه ..
-چه جوري به اين بيماري رسيدي ..؟
سردم ميشه وشونه هام ميلرزه .توضيح همچين چيزي واقعا سخته ...كم كم دارم تو خودم گوله ميشم ..دستهام رو دور تنم حلقه ميكنم
-خب ..من واقا ..
يه نفس سرد ميكشم ...واقعا ياداوري اون لحظه ها برام سخته ..
-تو واقا چي ..؟باهم بوديد ..؟
شرم ميكنم ..بودم ...ولي نه به اين واضحي ..
فقط سرتكون ميدم ..
-نميخواد بي خودي نگران باشي ..تو ايدز نداري ..
متعجب به سمت صداش برميگردم ..دنبال دستهاش ميگردم تا بهش اطمينان كنم ..
دستش رو تو دستهام ميگيرم ..
-از كجا ميدوني ..اصلا تو چي ميدوني ..؟
-گفتم كه بهت بي خودي داري خود خوري ميكني تو چيزيت نيست ..روزي كه به اين خونه اوردنت ..همه نوع ازمايشي ازت گرفتن خيالت راحت ..
-تو...تو مطمئني ..؟؟
-اره همون قدري كه مطمئنم تو اينجا كنارم نشستي ..مطمئنم كه تو نه ايدز داري نه بيماري ديگه ..
خيالم راحت ميشه ونفسم اروم ويواش از تو سينه ام بيرون ميره ..
دستم رو از رو دستهاش روي سينه اش ميكشم وبالاتر ميرم ..
كف دست رو روي گونه اش ميذارم وسعي ميكنم به جهت دستهام نگاه كنم ..
-ممنون كسرا خيالم رو راحت كردي ..
كف دستش روي دست روي گونه اش ميشينه
-خوشحالم ايرن ...
هواي تنفسش روي دستهام پخش ميشه ...
اراميش ريخته شده تو قلبم باعث ميشه لبخند بزنم ..
حالا ديگه با خيال راحت ميتونم به زندگيم برگردم ...
*برجستگي هاي كم وزياد *
همينكه پام رو از در تو گذاشتم خونه رو يه جور ديگه ديدم ..
مامان همين جوري مدام از اين ور به اون ور ميرفت ..
-سلام ..
-سلام چقدر دير اومدي ..؟بدو برو يه دوش بگير كه هزار تا كار داريم ..
-چه كاري ..؟
-تو برو بعدا بهت ميگم ..
-خب يك كلام بگيد من هم بدونم ..
-خواستگار قراره بياد ..
-خواستگار ..؟براي ايرما ..؟
-نه براي جنابعالي ..
-من ..؟
-اره مگه چيه ..؟
-اخر مادر من ..مگه من هزار بار بهتون نگفتم تا ايرما شوهر نكنه من شوهر بكن نيستم ..
-اره تو گفتي ولي كيه كه گوش بده ..
ابروهام بالا پريد ..
-واقعا
مرسي از اين همه توجه وارزشي كه براي من قائليد ..ترو خدا اينقدر شرمنده
ام نكنيد يه موقع قلبم طاقت نمياره انفكتوس ناقص ميزنم ..
-خوبه خوبه جمع كن خودت رو ..هي من هيچي نميگم باز همينجا وايساده ..
-خب چي كار كنم ..؟عربي براتون برقصم ..؟
-خير شما علي القاعده بپر تو حموم يه دوش جنگي بگير كه الانه كه مهمونها سر برسن ..
-حداقل بگيد اين خواستگار بنده كيه ..؟
-فريبرز ..؟
-چــــــي ..؟فريبرز ..؟اي چشم در اومده ..من كه بهش گفتم نه ...ديگه چه احتياجي به اومدنشون بود ..؟
مامان يه دفعه تو همون گير ودار سرو سامون دادن به خونه جلوي پام استاپ كرد ..
-ايرن
ميشه لطفا دهنت رو ببندي وبري يه دوش بگيري ...؟مهمونها تا يه ساعت ديگه
ميان وتو هنوز با مانتو ومقنعه اينجا وايسادي وداري براي من نطق ميكني ...
-مامان ..؟
-كوفت ومامان ..بحنب ديگه ...
يه دونه خوابوند پس كله ام كه درد گرفت ..
-اِ ...مامان ..خشن شدي ها ..
-ايـــــــــــرن ..
-باشه باشه من تسليمم ..همين الان ميرم ..
-خوب كاري ميكني بجنب ..
يه نفس عميق كشيدم ..اي بتركي فريبرز ..خوبه حالا سنگامو باهات واكنده بودم اگه بهت نميگفتم چي كار ميكردي ..؟
دوباره صداي مامان پارازيت انداخت ..
-ايــــــــــــــــرن ...؟
-باشه بابا من رفتم چرا داد ميزني ..؟
مثل اينكه هرجوري هست بايد اين خواستگاري رو بگذرونم ..خدايا به اميد تو ..
پريدم تو حموم ويه دوش دو دقيقه اي گرفتم وخودمو گربه شور كردم ..
بند هاي حوله رو دور كمرم محكم كردم واز حموم اومدم بيرون ..
مامان توي اطاق داشت سرك ميكشيد ..
-بجنب ايرن ..دست بجنبون .كه نيم ساعت ديگه ميرسن ..
-واي مامان تو چقدر هولي ...پسرشاه پريون كه قرار نيست بياد ..
-پسر شاه پريون يا پسر اصغر مكانيك ..فرقي نداره ..حالا كه خواستگاره دخترمه من همه چي رو مرتب برگذار ميكنم ..تو هم سعي نكن با اين كارهات من رو شاكي كني كه بدجوري ازدماغت درميارم ..
يه تقه به در خورد ..
-ايرن ..؟
-سلام ..
-سلام ايرما جان ..
-سلام به گل روي ماه هردوتون ..مادرودخترخوب خلوت كرديد ..
-خلوت چيه ..؟بيا اين خواهرتو اماده كن كه همين الانه كه خواستگارها سر ميرسن ..تو اين بل بشو خدا تو رو براي من فرستاد ..
-اِ مامان ...من تازه از سركار اومدم ..
-اذيت نكن ايرماجان ..اين دختر مثل كش تنبون هي فرار ميكنه اگه دست خودش باشه تا اخر مجلس هم اماده نميشه ..
نگاهش دوباره به ساعت اطاق افتاد ..
-واي خدا يه رب ديگه ميرسن ..ايرما جان قربون قدت مادر ..يه لباس مرتب تن اين ورپريده كن الانه كه برسن ..
-باشه برو خيالت تخت خودم يه ايرني بسازم كه همه انگشت به دهن بمونن ..
-باشه پس من برم ..؟
ايرما درحالي كه داشت لباسها رو تو كمد جا به جا ميكرد سري تكون داد ..
-اره برو يه ربع ديگه حاضر واماده تحويلش ميدم ..
منم
كه اونجا نقش چوب لباسي رو ايفا ميكردم ..نه نظري ..نه حرفي ..مامان رفت
ومن موندم وايرما ورخت ولباس ويه رب وقت براي اماده شدن ....
يه
لبخند با ياد اوري اون شب رو لبم ميشينه ...چه شبي بود اون شب ..چقدر حرص
خوردم ..چقدر فريبرز بيچاره رو فحش دادم ..اونقدر بهش چشم غره رفتم كه نگو
ولي فريبرز مثل سيب زميني پشندي عين خيالش نبود ..
انگار نه انگار كه اومده بود خواستگاري ...نه يه ذره خجالت ..نه يكم سر به زيري ...
انگار اومده بود مراسم عروسي .چنان نيشش تا ته حلقش باز بود كه ادم از اون همه خونسردي وراحتيش كف بر ميشد ..
اخر سر هم طاقت نياوردم وبا يه نهءقاطع جوابم رو دادم ورسما سنگ رو يخش كردم .
يه نفس سنگين ديگه ..
چي ميشد كه غرور رو كنار ميذاشتم وجواب مثبت ميدادم؟ ..اگه جوابم مثبت بود حالا به اين وضع وحال نميوفتادم ..وچشمهام هنوز ميديد ..
-به چي فكر ميكردي ..؟
جا خوردم ..جه طوري متوجه اومدنش نشدم ..
-به گذشته ..
-به قسمت خوبش يا بدش ..؟
-نميدونم به اشتباهاتم فكر ميكردم ..به وقتهايي كه قدر ندونستم ..
-اشتباه؟ ..كدوم اشتباه..؟
-يادمه يه هم دانشكده اي داشتم ..اسمش فريبرز بود ..خيلي سوسول وتيتيش ماماني بود ولي به جاش انسان بود ..
از من خوشش ميومد ..اولش بهم پيشنهاد دوستي داد ولي وقتي كه قبول نكردم بعد از يه سال درخواست ازدواج كرد ..
بازهم قبولش نكردم ..به نظرم خيلي فشن بود وبه درد من نميخورد ...ولي اخلاقش خوب بود با اينكه اذيتش ميكردم ولي صبور بود ..
اخر سرهم سرخود پاشد اومد خواستگاريم ..
الان كه يادش ميوفتم حسرت اون نهءقاطعي اي كه بهش دادم رو ميخورم ..
ميدوني مسيح شايد اگه قبول ميكردم يا موقعيتهاي ديگه ام رو با اون همه غرور رد نميكردم ..الان وضعيتم اين نبود...
يه سري اشتباه هاي كوچيك وپي در پي ميتونه يه زندگي اروم رو به فاجعه تبديل كنه ..
يه
نفس ديگه كشيدم وغم گذشته رو عقب فرستادم ...تو اين چند وقته به خوبي
فهميده بودم كه ياد اوري روزهاي خوش گذشته هيچ نقطهءمثبتي نداره كه هيچ
بلكه بدتر افسرده ام ميكنه ..
برگشتم به سمت مسيح ..
-خب چه خبر..؟چي شده كه بهم سر زدي ..؟
يه چيزي برات اوردم ..
-چي ..؟
يه جسم سنگين مثل كتاب رو تو دستهام گذاشت با سرانگشت لمسش كردم ..واقعا كتاب بود ..
-كتابه ..؟
-اره ..
-خب به چه درد من ميخوره ..؟
سرانگشت سبابه ام رو گرفت وروي يه سري برجستگي كشيد ..
-اين كتابه ولي نه يه كتاب معمولي ..اين كتاب مخصوص افراد نابيناست
يه جرقه تو ذهنم زده شد ..افراد نابينا ..؟يعني يكي مثل من ..؟يكي كه ممكنه ديگه نبينه ..؟
قلبم مچاله شد ..
كم كم داشت باورم ميشد كه نابينام وديگه چيزي نميبينم ..
انگشت دستم هنوز تو دست مسيح بود .برجستگي ها... كم وزياد ميشد ومن معنيش رو درك نميكردم ..
-از فردا بايد شروع به ياد گيري زبان بريل كني ...من هم كمكت ميكنم
*لوح وقلم*
تووهلهءاول كه صداش رو شنيدم .تنم از اون همه صلابت وجديتش لرزيد ...
-سلام ..من حامد سعيدي هستم ..براي اموزش خوندن ونوشتن خط بريل اومدم ..
با صدايي كه خودم هم نميتونستم بشنوم جواب سلامش رو دادم واسمم رو گفتم ..
راستش رو بخواي پشيمون شدم كه چرا قبول كردم كه مسيح معلم برام بگيره ..
اون هم همچين معلمي ..؟سخت گير وجدي ..
نيومده شروع كرد به توضيح ..
-خب جلسهءاول يه توضيح كلي بهت ميدم تا دستت راه بيوفته ..بعد از اون هم شروع ميكنم به اموزش الفبا ..
از اونجايي كه تو با سوادي و...خوندن ونوشتن رو هم بلدي كارمون سريعتر پيش
ميره ..فقط كافيه دقت كني وياد بگيري كه هرحرفي چه جوري خونده ونوشته ميشه
..
يه چهار چوب پلاستيكي به اندازهءدو تا كف دست گذاشت رو دستهام ...بهم دستور داد تا لمسش كنم ..
بيست وهشت تا خونه داشت ..خونه هايي كه هركدوم به شيش تا خونهءكوچيكتر تقسيم ميشدن ..
بهش ميگفت ..لوح ...بعد يه قلم تقريبا نوك تيز كه دستگيرهءپهني داشت وتو دست راحت جا ميشد تو دستم گذاشت ...
وبهم توضيح داد كه چه جوري بايد بوسيلهءاون بيست وهشت تا خونه واون شيش تا دونهءكوچيك حروف الفبا رو بنويسم ..
يه برگهء تقريبا كلفت رو گذاشت لابه لاي لوح ..وبعد هم بهم اموزش داد كه چه جوري بوسيلهءقلم نقطه بذارم ..وحرف بسازم ..
اولين حرف ازحروف الفباءرو كه ياد گرفتم غرق لذت شدم ..
الف يه نقطه وشمارهءيك ..
اونقدر سرگرم لوح زير دستم وفشار دادن به قلم براي ايجاد حروف بودم كه وقتي
اني بهمون خسته نباشيد گفت ويه ليوان شربت بهمون تعارف كرد احساس ميكردم
ساعتهاي زيادي رو تو دنياي نقطه ها وبرجستگي ها غرق بودم ..
-اقاي سعيدي ..؟
-حامد ..حامد صدام كن ..
-حامد ..؟تو هم نابينايي ..؟
-نه ..
-پس چه جوري ..؟
نفس سنگيني كشيد كه دلم رو خون كرد ..
-نامزد من مشكل بينايي داشت ...به مرور اونقدر مشكلش پيشرفته شد كه مجبور شدم براي برگردوندنش به روال زندگي بهش اميد بدم ..
خودم خوندن ونوشتن خط بريل رو به سختي بهش ياد دادم واون پيشرفت كرد تا جايي كه بدون كمك من ميتونست بخونه وبنويسه ..
يه لحظه از موفقيت همسرش خوشحال شدم ..
-واقعا تبريك ميگم بهت ..الان نامزدت چي كار ميكنه ...؟
-فوت كرده ..
نفس تو سينه ام حبس شد ..
-چرا ..؟
-يه رانندهءبي وجدان با سرعت بالا بهش ميزنه ودر ميره ..سميرا تازه يه سال
بود كه جون گرفته ورو پاهاش وايساده بود ..ولي اون بي شرف ..
دوباره يه نفس سنگين ديگه ميكشه ..
-واقعا برات متاسفم ..خدا بيامرزتش ..
-ممنون ...خب درد ودل كافيه ..بريم سرحرف بعدي ..
به شوخي گفتم ..
-مثل اينكه تو قصد كردي يه هفته اي به من خوندن ونوشتن ياد بدي ..؟
-اره مشكلي هست ..؟
شونه اي بالا انداختم وگفتم
-نه چه مشكلي ..؟به نفع منه ..
-پس بجنب تا بتوني به زودي هم بخوني وهم بنويسي ..
*بوسهءسرانگشت *
اومدن
حامد به زندگي سراسر درد وغم من مثل خورشيد درخشان بود ..خورشيدي كه دنيام
رو روشن كرد وباعث شد تا هم بتونم از اون حالت افسردگي در بيام وهم يه
اميد تازه براي شروع زندگيم داشته باشم ..
ترس ها وكابوسهام هنوز سرجاشون بودن ولي فكر يه زندگي تازه وفراموش كردن خاطره هاي تلخ گذشته تا حدي ارومم كرده بود ..
يه هفته از اومدن حامد گذشته بود وشبها تا ديروقت ميشستم وتمرين ميكردم ...ميشستم وبا قلم بريل نقطه پشت نقطه ميذاشتم ..
سخت بود واقعا سخت بود ...به ياد سپاري اينكه كدوم نقطه ها چه معني اي ميدن وهر حرف چه جوري نوشته ميشه واقعا دشوار بود
ولي هرچي بيشتر كار ميكردم ..ولع بيشتري براي ياد گرفتن اين خط داشتم ..انگاركه دست اويز بهتري براي زندگيم پيدا كرده بودم ..
تو بالكن اطاقم نشسته بودم و مينوشتم .
نوشتن كه نه ..نقطه ميذاشتم ..پشت هم ..يك ...دو .........سه ..
-مسيح ..؟!!بالاخره اومدي ...؟
صداش تن خنده گرفت ...
-تاحالا نتونستم غافلگيرت كنم ...خوبي ..؟
-اره ..كجا بودي ..؟از اني پرسيدم گفت رفتي سفر ..
-اره بايد ميرفتم ..چه خبر؟ ..شنيدم پيشرفت كردي وميتوني بنويسي وبخوني ..
لب ولوچه ام رو جمع كردم ..
-نه نميتونم خيلي سخته ..
-چيش سخته ..؟
-به يادم نميمونه كه كدوم به كدومه مثلا چ ..123 يا 124
-بذار ببينم ..
بوي عطرش كنارم متوقف شد ..
صداي برگه هاي روي ميز بلند شد ..
-اهان ..123 ..اون ف ..كه 124
-واي من يه چيز ديگه فكر كردم ..ميبيني واقعا گيج كننده است ..
-نگران نباش درست ميشه من بهت كمك ميكنم ..
سرانگشت اشاره ام رو لمس كرد ..
-دستت چي شده..؟
-هيچي ...حروف رو باهم قاتي كردم عصباني شدم قلم رو كه فشار دادم... كاغذ رو سوراخ كرد وانگشتم پشت بندش زخم شد ..
انگشت اشاره ام رو بالا اورد ..
دوست داشتم بدونم هدفش چيه ..؟چرا دستم رو بالا برده ؟...كه با احساس لبهاي مسيح روي انگشتم مسخ شدم ...
اروم اسمش رو زمزمه كردم ...
-مسيح!!
لبهاش از رو انگشتم جدا شد ..ولي سرانگشتم هنوز سِر بود ..
-مراقب خودت باش ايرن ..دوست ندارم يه بار ديگه برم سفر و موقع برگشت تو رو بدون انگشت ببينم ..
خوب ميدونستم كه اين حرف رو زد تا فكرم رو از بوسهءسرانگشتم منحرف كنه ولي من ديگه گول نميخورم ...
بوسه
اش واقعا برام عجيب بود ..تو اين چند وقته من وميسح از نظر جسمي خيلي بهم
نزديك بوديم ..من يه دختر بي پناه وترسيده بودم كه واقعا به اغوش مهربون
مسيح ودستهاي حمايت گرش احتياج داشتم
دراغوش كشيدن من ونوازش كردنم يه امر عادي بود ..تو روزهايي كه كابوس شبهاي بودن با اقا رو ميديدم اغوش مسيح بود كه ارومم ميكرد ..
نوازش پنجه هاي مسيح بود كه خواب گريخته از چشمهام رو برميگردوند ..
ولي بوسه تا حالا نداشتيم ..يا اگر داشتيم اون قدر جزئي وبي احساس بود كه اصلا به حساب نميومد ..
ولي اين بوسه فرق داشت ..بهت كه گفته بودم حس هام قوي تر شده ..حس لمس بوسهءمسيح بهم ميگفت..كه كلي مِهر ته اين بوسه تلنبار شده ..
ولي چرا ..؟چرا بايد اين بوسه ...تااين حد با محبت باشه ..؟
-ايرن ..؟كجايي دختر ..؟
به خودم اومدم ...
-هان ..؟اينجام ..چي گفتي ..؟
-ميگم اگه زخم دستت اذيتت ميكنه پماد بزنم ..؟
-نه نه لازم نيست خوب شده ديگه ...
حرفم رو مزمزه ميكنم ..
-مسيح ..؟
-هوم ..
-هيچي ولش كن ..
-خب حرف دلت رو بزن
-نه ولش كن اصلا يادم رفت چي ميخواستم بگم ..
دروغ ميگفتم... يادم بود ..يادم بود كه ميخواستم ازش بپرسم چرا بوسه ات تا اين حد پرمهره ..؟
چرا حس ام بهت يهوعوض شده ..؟چرا فكر ميكنم پشت تمام حمايت هات ونوازش هات ..يه حس ديگه به غير از ترحم ودلسوزي خوابيده ..؟
اين سوالها توي ذهنم موند وريشه دار شد ..ريشه دووند ووسعت گرفت وتنومند شد .
رفتار ميسح كم كم مثل يه علامت سوال بزرگ توي سرم ...پررنگ وپررنگ تر شد ..
نميتونستم قبول كنم كه ميسح عشقي به من داره ...به مني كه ديگه دختر نبودم ..پاك نبودم ..حتي سالم هم نبودم ..
اصلا اين محبت به نظرم احمقانه ميومد ..
*سرفه هاي نفس بر*
از وقتي كه پريدخت گفته بود مسيح مشكل تنفسي داره بيشتر بهش توجه ميكردم ..بيشتر رو حركاتش دقيق ميشدم ..
كنار من عادي بود ...صداي بمش مردونه ومعمولي بود ..مشكلي نداشت ولي يه بار ..
.........
مثل هميشه تو بالكن بودم بوي چوبهاي سوخته شده تمام باغ رو پركرده بود داشتم وسائلم رو جمع ميكردم كه صداي سرفه هاي ميسح درجا خشكم كرد ..
صداي سرفه مال ميسح بود ..حاضر بودم قسم بخورم كه اين ميسحه كه داره به اين شدت وحدّت سرفه ميكنه ..
سرفه هاي بلند وطولاني كش دار وارشه كش ...تمومي نداشت ..
ميسح بيچاره خلاصي نداشت ..اونقدر سرفه كرد وسرفه كرد كه نگران نفس كشيدنش شدم ..
واقعا كه با اون همه سرفهءخشك وكشيده وقتي براي نفس كشيدن نداشت ..
شايد پنج دقيقهءمداوم سرفه كرد وسرفه كرد وتمام اين پنج دقيقه دل ورودهءمن پيچ خورد وقلبم به تپش افتاد ..
حال مسيح خرابتر از اون چيزي بود كه فكر ميكردم ..
ديگه طاقت نياوردم كم مونده بود تمام ريه هاش رو با سرفه ها سوراخ سوراخ كنه
كورمال كورمال وبا شتاب اومدم تو اطاق ..بايد آني رو پيدا ميكردم
براثر
سرعت زيادم چند بار خوردم زمين ولي باز بدون مكث بلند شدم ميسح درحال خفه
شدن بود ومن خيلي خوب ميفهميدم كه وقتي اكسيژن از دست بدي ..وقتي نتوني حتي
يه ذره اكسيژن وارد ريه هات كني ؟به چه حالي ميوفتي ..
-آني ..؟آني ..؟
-بله اينجام .
-ميسح ..؟
صداي آني نزديك شد ..
-مسيح داره تو حياط از حال ميره ...پنج دقيقه است كه يه بند سرفه ميكنه ..
-چــــي ..؟
صداي قدمهاش نشون از رفت وبرگشت به اطاق ميسح بود ..
دنبالش راه افتادم ..هرچند كه اني اونقدر عجله داشت كه اصلا به گرد پاش هم نرسيدم ..
سرفه هاي مسيح كش دار تر شده بود ...صداي اني رو ميشنيدم كه داشت ملامتش ميكرد ..
-چرا مراقب خودت نيستي ..؟چرا اهميت به خودت نميدي ..؟اخه اين وضع وحالِ كه تو داري ..؟
صداي پاف هاي اسپري تو سينهءمسيح اومد وصداي نفس هاي كشدارش كه انگار ميخواست تمام هوا رو ببلعه ..
صداش كردم
-مسيح ...خوبي ...؟
-اره ....خو ...بم ...برو... تو ...پله ...ها خط...رنا...كه ...
خوب بود ..؟فكرشو نكنم ..اون صداي خس دار واز ته سينه ...صداي مسيح نبود ...
*معني گل سرخ *
شايد يه ماهي طول كشيد كه تونستم بخونم وبنويسم .يه ماهي كه حامد مثل يه دوست كمكم كرد وهمراهم بود ..
كسرا رو خيلي وقت بود كه نديده بودم .سرفه هاي ميسح بهتر نشده بود كه هيچ بدتر وبدتر شده بود ..
وآني
يه وقتهايي بود ويه وقتهايي هم نبود ..اين جور كه از حرفهاش فهميده بودم
پرستار بود وشبهايي كه شيفت بود من وميسح تنها بوديم ..
از
بعد از اون بوسهءسرانگشت ..ازش دوري ميكردم ..مسيح هيچي نميگفت نميدونم
ميديد وهيچ حرفي نميزد يا اين دوري كردن ها رو هم رو حساب شرايط واحوال
خرابم ميذاشت ..
اومدن هاي پريدخت خيلي
كم شده بود ..فكر ميكنم يه جورهايي من رو با خوندن ونوشتن خط بريل تنها
گذاشته بود تا كمي به خودم بيام ورو پاي خودم وايسم .
كاغذ خط بريل رو لا به لاي لوح گذاشتم وفشار دادم تا خوب جا بيفته ..
ياد شعري كه تو يكي از داستانهاخونده بودم افتادم ..اروم وبا حوصله شروع كردم به نوشتن ..وبعد هم پشت رو كردم ويه دست روي نوشته ها كشيدم .
بوي عطر گل سرخ تو بينيم پيچيد وبعد هم صداي قدم ها
بوي مسيح وعطر گل سرخ تو هم قاطي شده يه جورهايي دستپاچه ام كرد
-خسته نباشي ..
-مرسي ممنون ..
صندلي رو نزديك كشيد وكنارم نشست ..
از ته دل بوي گل رو تو سينه ام فرو كردم ويه نفس عميق چاشني لذتم كردم
با حس نزديك شدن عطر گل ها دستم رو بلند كردم وچشمهام رو بستم ..
يه عالم گل لابه لاي دستهام نشست ...بينيم رو تو گلها فروبردم وبازهم نفس كشيدم ..
-واي م
گاد فادر 6
گاد فادر 6
بازدهي 32 درصدي سهام «ونوين» در سال گذشته
به گزارش بورس نيوز دكتر محمدهاشم بتشكن در گزارش خود به سهامداران اين بانك در مجمع عمومي عادي سالانه براي بررسي صورتهاي مالي منتهي به 29 اسفند 1390 با اشاره به اينكه بازده مطلوب سهام بانك در بازار سرمايه موجب شد سهام بانك مورد استقبال فعالان بازار سرمايه قرار بگيرد، افزود: در سال جاري تلاش خواهيم كرد اين روند همچنان ادامه داشته باشد.
وي اظهار داشت: عملكرد بانك در شاخصهاي مختلف موجب شد تا بازده مطلوب نصيب سهامداران بانك گردد.
وي با اشاره به وضعيت مناسب بانك اقتصادنوين در بازار پولي كشور، گفت: مجموع سپردهها نزد بانك اقتصادنوين در پايان سال 1390 از مرز 151 هزار ميليارد ريال گذشت كه نسبت به رقم 115 هزار ميليارد ريال پايان سال 1389 بيش از 30 درصد رشد نشان ميدهد.
مديرعامل بانك اقتصادنوين ادامه داد: دستيابي به اين رشد در شرايطي به دست آمده است كه ميزان رشد مجموع سپردههاي شبكه بانكي حدود 24 درصد بود كه اين تفاوت نشاندهنده عملكرد مناسب بانك اقتصادنوين در تجهيز منابع است.
دكتر بتشكن گفت: در بخش سپردههاي مدت دار ارزي بانك اقتصادنوين نيز در سال گذشته شاهد رشد خيره كننده 148 درصدي بوديم، ضمن اينكه ميزان اعتبارات اسنادي گشايش يافته در بانك اقتصادنوين در پايان سال گذشته نسبت به زمان مشابه قبل از آن 108 درصد رشد نشان ميدهد.
وي همچنين به رشد 29 درصدي داراييهاي اين بانك در سال گذشته اشاره كرد و گفت: مجموع داراييهاي بانك اقتصادنوين در پايان سال گذشته از مرز 176 هزار ميليارد ريال گذشت كه در مقايسه با ميزان 136 هزار ميليارد ريالي داراييهاي بانك در پايان سال 1389 حدود 40 هزار ميليارد ريال رشد نشان ميدهد.
دكتر بتشكن در ادامه گزارش خود به سهامداران بانك اقتصادنوين در مجمع عمومي عادي سالانه با اشاره به نسبت مناسب كفايت سرمايه در اين بانك، گفت: نسبت كفايت سرمايه در بانك اقتصادنوين نزديك به 12 درصد است كه نشاندهنده منطبق بودن عمليات بانكي با استانداردهاي بينالمللي است.
مديرعامل بانك اقتصادنوين گفت: به منظور افزايش بهرهوري 20 كميته تخصصي در بانك تشكيل شده تا مباحث و موضوعات جاري بانك با تمامي ابعاد و با حضور مديران خبره مربوط به هر موضوع بررسي و بهترين تصميم اتخاذ شود. علاوه بر اين 7 كميته نيز با حضور اعضاي هيات مديره، مديرعامل و معاونين مديرعامل در بانك تشكيل شده كه مباحث استراتژيك بانك در اين كميتهها مطرح ميشود.
وي گفت: به منظور كنترل و پوشش مخاطرات عمده در بانك اقتصادنوين انواع ريسكهاي عمليات بانكي شامل ريسك نقدينگي، اعتباري، نوسانات نرخ ارز، نرخ سود، تجاري و عملياتي توسط كميتههاي مرتبط مورد بررسي و ابعاد مختلف هر موضوع مشخص و برنامههاي مربوطه تنظيم شده است.
مديرعامل بانك اقتصادنوين در ادامه دستيابي به عنوان "بانك پيشرو كشور" (Leading Bank) را از اهداف اين بانك ذكر كرد و گفت: به منظور دستيابي به اين هدف نقشه راه (Road Map) سه ساله بانك اقتصادنوين تدوين و ابلاغ شده است.
وي اظهار داشت: نقشه راه بانك اقتصادنوين بر اساس بررسي و پايش دايمي محيط رقابتي، مبتني بر تعيين خطوط اصلي كسب و كار بانكي متناسب با هر بخش بازار ترسيم شده است.
دكتر بتشكن گفت: استراتژي اصلي بانك اقتصادنوين با تكيه بر سه سرمايه اصلي بانك يعني نيروي انساني، مشتري و دانش سازماني كه به دنبال ارتقاء خوشنامي و اعتبار عمومي ميباشد "تمركز" و "تمايز" ميباشد.
دكتر بتشكن به نقش تعيين كننده نيروي انساني در سازمانهايي نظير بانك اشاره كرد و گفت: در فضاي رقابتي حاكم بر نظام بانكي، نقش سرمايه انساني توانمند در كسب موفقيت بسيار تعيين كننده است كه در اين راستا بانك اقتصادنوين توانسته با جذب نيروهاي متخصص و كارشناس مزيت رقابتي خود را در بازار پولي كشور تقويت كند.
وي گفت: البته بانك اقتصادنوين به توانايي كاركنان خود بسنده نكرده است و توانسته با برگزاري دورههاي آموزشي بدو و ضمن خدمت، سطح دانش فني كاركنان را افزايش دهد كه در اين راستا در سال گذشته بالغ بر 284 هزار نفر ساعت آموزش براي كاركنان بانك برگزار شده است.
وي اظهار داشت: بانك اقتصادنوين با تاكيد بر اهميت افزايش سطح علمي كاركنان، در سال گذشته نسبت به راهاندازي بزرگترين مركز آموزش بانكهاي خصوصي اقدام كرد كه با اين مهم فرآيند برگزاري دورههاي آموزشي براي همكاران بانك اقتصادنوين بيش از پيش تسهيل شد.
مديرعامل بانك اقتصادنوين در ادامه با اشاره به تخصصيسازي خدمات در اين بانك از ابتداي سال گذشته گفت: به منظور افزايش رضايتمندي مشتريان، از ابتداي سال گذشته خدمات بانك در سه گروه بانكداري خرد، شركتي و اختصاصي تفكيك شد.
وي گفت: در حوزه بانكداري شركتي در سال گذشته سه دفتر در تهران راهاندازي شد كه خدمات بانكداري شركتي از طريق اين دفاتر به مشتريان ارايه ميشود. در حوزه بانكداري اختصاصي نيز مديران حساب اين خدمت در شعب منتخب بانك مستقر شدهاند و خدمات و محصولات بانكداري اختصاصي را به مشتريان ارايه ميكنند.
مديرعامل بانك اقتصادنوين تاكيد كرد عليرغم اينكه اقتصادنوين نخستين بانك كشور است كه نسبت به ارايه خدمات تخصصي بانكداري شركتي و اختصاصي اقدام كرده است ولي كيفيت مطلوب اين خدمات باعث افزايش ضريب رضايتمندي مشتريان بانك شده است. دكتر بتشكن در ادامه از انعقاد قرارداد همكاري بانك با صندوق توسعه ملي در راستاي حمايت از كارآفريني در سال گذشته خبر داد و گفت: بانك اقتصادنوين به عنوان نخستين بانك خصوصي كشور موفق شد شرايط انعقاد قرارداد همكاري با صندوق توسعه ملي را احراز كند كه كسب اين عنوان افتخار بزرگي براي بانك در سال گذشته بود.
دكتر بتشكن در ادامه گزارش خود به سهامداران اين بانك افزايش رضايتمندي ذينفعان بانك از جمله مشتريان بانك را راهبرد خلل ناپذير اين بانك توصيف كرد و افزود: در همين راستا اقدامات بزرگي در حوزه بانكداري الكترونيكي در بانك اقتصادنوين انجام شده به طوري كه ميزان كاربران خدمات الكترونيكي اين بانك به صورت روز افزون، در حال افزايش است.
وي گفت: بانك اقتصادنوين در سال گذشته موفق شد مركز داده اضطراري خود را به عنوان نخستين مركز داده اضطراري نظام بانكي كشور مورد بهرهبرداري قرار دهد كه اين مركز نقش مهمي در صيانت و حفظ اطلاعات مشتريان در شرايط بحراني ايفا ميكند.
مديرعامل بانك اقتصادنوين همچنين به كسب عنوان بانك برگزيده در جشنواره ملي بهرهوري در بخش بانكها، موسسات اعتباري و ساير نهادهاي مالي، از لحاظ شاخص بهرهوري در سال گذشته اشاره كرد و گفت: در سال گذشته بانك اقتصادنوين موفق شد در جشنواره ملي بهرهوري كه توسط اتاق بازرگاني صنايع و معادن ايران برگزار شد، از ميان 62 شركت برتر كه در 25 گروه اقتصادي از مجموع حدود يكهزار و 600 شركت صنعتي و توليدي انتخاب شدند، كه در حوزه پولي و بانكي بر اساس محاسبات انجام گرفته در سالهاي 1386 تا 1389 توسط سامانههاي ملي اندازهگيري شاخصهاي مالي، اقتصادي و بهرهوري عنوان بانك برتر را كسب كند كه در داوري اين جشنواره بيش از 150 استاد دانشگاه مشاركت داشتند.
وي در پايان گزارش خود در تشريح اهداف سال جاري اين بانك نيز گفت: كسب بيشترين سهم از بازار در بين بانكهاي خصوصي كشور، توسعه كيفي و مستمر سرمايههاي انساني بانك با رويكرد ارتقاء از درون، گسترش شبكههاي شعب بانك در سطح منطقه و ارتقاي فعاليتهاي بينالمللي بانك، كسب عنوان بانك منتخب تمام شركتهاي بزرگ، كسب و كارهاي متوسط و مشتريان خرد، پيشتازي و نوآوري در ارايه محصولات و خدمات كامل و متنوع بانكي، افزايش سرمايه بانك و نوآوري در محصولات و خدمات بانكداري الكترونيكي و ارتقاي بانكداري مجازي، از جمله اهداف سال 1391 بانك اقتصادنوين است كه با لطف خداوند متعال و تلاش و كوشش كاركنان بانك اين اهداف محقق خواهد شد.
در ادامه مجمع عمومي عادي سالانه بانك اقتصادنوين، پس از قرائت گزارش حسابرس قانوني و بازرس مستقل بانك، صورتهاي مالي منتهي به 29 اسفند 1390 بانك اقتصادنوين به تصويب سهامداران اين بانك رسيد.
همچنين موسسه حسابرسي و خدمات مديريت رهيافت و همكاران به عنوان بازرس اصلي و موسسه حسابرسي و خدمات مالي فاطر نيز به عنوان بازرس عليالبدل انتخاب شدند، ضمن اينكه روزنامههاي دنياي اقتصاد و اطلاعات نيز به عنوان روزنامههاي رسمي بانك معرفي شدند.
همچنين بر اساس تصميم سهامداران بانك اقتصادنوين، پرداخت مبلغ 350 ريال سود خالص به هر سهم براي سال مالي منتهي به 29 اسفند 1390 به تصويب رسيد.
بازدهي 32 درصدي سهام «ونوين» در سال گذشته
بازدهي 32 درصدي سهام «ونوين» در سال گذشته
roman يك قدم تا تبسم (4)
اومدن
- تبسم جون ماشينت دستم مونده از ديروز اروز باهم بريم
- باشه عزيزم مرسي
- خواهش ميكنم تا خواست از وسط ما رد بشه منو محمد رضا هر دو گفتيم نه....
رها- چرا ميخوام رد بشم
محمد رضا- رها خانم خوب از اون طرف برو
استاد اومد منم سريع رفتم سر جام نشستم فرياد داخل شد با اخم نگاهش كردم هيچ وقت براي بلايي كه امروز
سرم آورد نميبخشمش اونم با ناراحتي نگاهم ميكرد دفترم رو باز كردم داشتم از خنده و استرس منفجر
ميشدم برو....برو ...برو از روش رد شو ديگه وسطاي درس بود كه فرياد بلند شد تا نكته ايي رو تخته
بنويسه كه پاش رفت رو موزايكو و شكست وفرهاد افتاد توش انقد صحنه خنده داريي شده بود كه حد نداره
پاشو به كمكه چندتا از اين خودشيرينا در آورد و وسايلشو برداشت ولنگون... لنگون از كلاس خارج شد!!!!!
محمد رضا- دمت گرم خيلي باحال بود
- ما ايينيم ديگه
محمدرضا- دختر تو يدونه ايي براي نمونه ايي
- براي قدر داني از اين بزمه با شكوه همه مهمون من شام
- نه بابا ولخرجي نكن واسه جيبت ضرر داره
- خب پس من رفتم
- اااا.... خب من تعارف كردم تو چرا جدي ميگيري؟
- خوب من كه تعارف نداشتم
- باشه برو به سلامت با هانيه و رها از دانشگاه خارج شديم وسوار ماشين من شديم وحركت كرديم
صداي گوشي همراهم بلند شد ديدم فرياد
- جانم؟
- ميدونم كار تو بود!!!!!! البته اينارو با داد ميگفتا ..منم خون سرد جواب ميدادم
- آخه من دلم مياد باتو همچين كاريي كنم؟
- تبسم دعا كن دستم بهت نرسه
- برسه هم نميتوني كاريي كني بعدم قضيه صبحو فراموش كردي؟
- من كه جلوي ديگران باهات اين كارو نكردم تو حق نداشتي با من همچين كاريي بكني
- حقته تا برسم به دانشگاه داشتم نفس نفس ميزدم با اون كار تو...خداحافظ
منتظر نشدم وگوشي رو قطع كردم
هانيه- كلك من كه فهميدم كار تو بود بيچاره فرياد دلم براش ميسوزه هچوريي تورو تحمل ميكنه
- وظيفه اشه
- با اين كارت يه چند وقتي نمياد
- فكر كنم خيلي دردش گرفت
- مهم نيست
- از دست تو تبسم
گاز ماشينو گرفتم به سمت خونه ...
هانيه مياي مردم آزاريي كنيم؟
- پايه ام بد جور
- پايه؟
- منظورم موافقم باهات
- آهان،تو چي رها توام موافقي؟
- فعلا كه فرمون دست شماست
هانيه- تبسم جلوي يه مغازه خواربار فروشي نگه دار
- باشه....جلوي يه مغازه خواربار فروشي نگه داشتم هانيه پياده شد ديدم چندتا پياز خريد ودوباره سوار شد
- اينا چي؟
- اينا پيازن تو فرهنگ لغت شما...
- ميدونم نميخواد توضيح بدي منظورمه براي چي خريدي؟
- ميخوام بمالم به چشمام...يه چاقو از تو كيفش در آورد وپيازرو برش زد
هانيه - تبسم جلوي اين دختر پسره كه تو بغل هم هستن نگه دار
- براي چي آخه؟
- نگه دار وقتي گفتم برو سريع حركت ميكنيا فهميدي؟
- باشه
- تبسم فقل مركزي رو بزن
- آخه چرا؟
- چون چ چسبيده به را چونكه بچه را اين همه چرا؟؟؟؟رها بهش توضيح بده
رها نقشه رو توضيح داد آروم رفتم كنار دختر پسر عاشق نگه داشتم هانيه پياز هارو جلو چشمش نگه داشت
تا اشكش در اومد بعد شيشه رو داد پايين رو به پسره گفت:
- خيلي پستي منو به اين ميفروشي اين آخه چيش از من سره؟
دختر پسر اصلا متوجه حرفاي هانيه نميشدن
- چيه نكنه منو نميشناسي خوبه الان از پيش من اومدي پيش اين ميدونستم نبايد بهت اطمينان كنم واقعا كه...
دختره – علي اينا چي مگن؟
پسره – خانم اشتباه شده من اصلا شما رو نميشناسم
هانيه – همتون هيمنو ميگيد....
هانيه سرشو آورد تو – برو تبسم
از شيشه داشتم ميديدم كه دختره دستو از تو دست پسره كشيد و قهر كرد رفت
- هانيه دختر تو ديگه كي هستي؟ ماشينو كنار پارك كردم و يه دل سير خنديديم....
- به پاي تو نميرسم كه هنوز استادو يادم نرفته...
رها – ولي چهره اين استاده خيلي آشناست
-اين استاد همون فرياد شوهر منه كه تو مهموني بود رها جون
رها – دروغ ميگي؟
هانيه – پس چرا نگفتي كلك
- فكر نميكردم مهم باشه
رها – تو اصلا فكر نكن خوب عزيزم؟
هانيه – پس قتلت واجبه
رها – بهت رحم كنه بدونه درد بكشتت
- مرسي از دلداريي هاتون
هانيه – من جاي تو بودم فرار ميكردم
- آخه براي چي حقش بود...و قضيه صبحو تعريف كردم
هانيه با خنده – دمش گرم اصلا بهش نمياد آخه تو كلاس به هيچ كس محل نميده
رها – تبسم از همه دختراي كلاس سرتره معلومه كه نبايد محل بده
هانيه- يه بلا نسبت ما هم بگو من به اين خوشگلي تو كي ميخواي منو جدي بگيري؟
- خوب عزيزم هر سه تايمون خوشگليم
هانيه- نه من از همه اتون خوشگلترم
رها – اعتماد به نفسو رد كردي ديگه شدي اعتماد به سقف
- بسه بچه ها
هانيه – تبسم جون منو همين جا پياده كن ديگه ديرم شده
- ميرسونمت
هانيه ورها رورسوندم و خودم رفتم به سمت خونه از ياد آوريي امروز يه خنده كنار لبم بودماشينو پارك
كردم
ورفتم داخل مانتومو در آوردم ولباسامو عوض كردم اومدم پايين
- سلام
مامان – سلام خوبي دخترم
- مرسي از احوال پرسي شما
- بيا اينجا كنارم بشين دلم برات تنگ شده عزيزم
- دوباره چي شده مامان ؟
- مگه بايد چيزي بشه عزيزم؟
- نه گفتم شايد ميخواي بدبخت تر از ايني كه هستم بكنيم
- من هر كاريي كردم به خاطر خودت بود
اشك از چشمام اومد پايين دوباره هق هقم در اومد
- آره مامان بخاطر خودم بود كه منو به زور دادي به كسي كه دوستش ندارم...بخاطر خودم بود كه مجبورم
كسي رو تحمل كنم كه دنياهامون از هم دور..بخاطر خودم بود كه مجبورم با كسي برم زير يه سقف كه
فاصله امون از اينجا تا آسمونه....بخاطر خودم بود؟؟؟؟؟؟؟؟
توچشماي مامان اشك جم شد
- دخترم من فقط خوش بختي تورو ميخوام
- كدوم مادريي براي خوش بختي دخترش اونو به زور شوهر ميده به كسي كه ازش ده سال بزرگتره..مامان
ازت نميگذرم هيچ وقت بخاطر اين بلاهايي كه سرم آوردي نميبخشمت...تو نه نتها آيينده مو خراب كردي
روياهامو هم خراب كردي!...با گريه پاشدم وپناه بردم به اتاقم وطبق عادتي كه هميشه داشتم رفتم تو كمد م
پاهامو جم كردم تو شكمم وبراي خودم و زندگيم گريه ميكردم...مامان اومد تو اتاقم
- تبسم جان مامان كجا قاييم شدي بيا كارت دارم!
- ....
- من مادر بدي برات بودم خيلي بد ولي تو دختر خوبه من بودي ...تو هميشه تو روزي تنهايي سنگ صبورم
بودي كسي بودي كه دلداريم ميدادي هميشه وقتي به چشماي سرمه ايي خوشگلت نگاه ميكردم علي رضارو
ميديدم.ولي من چي تو روزايي كه تو بهم نيازداري شدم يه درد رودلت عزيزم خودت ميدوني با اين بيماريي
كه دارم زياد دوام نميارم ولي ميخواستم خوش بختيتو ببينم ، ببينم كه عروس شدي...تبسم..من نميخواستم كه
اينطوريي بشه عزيزم
صداي گريه اشو ميشنيدم
- ميدوني بعضي وقتا دوست دارم دستتو بگيرم باهم برگرديم همون جايي كه بوديم درسته زندگي سختي
داشتيم ولي انقد از هم دور نبوديم انقد غمگين نبوديم...دوباره صداي گريه مامان بلند تر از قبل شد
- مادرتو ببخش بدون هميشه تو دختر خوبه مني...من همه چي رو از دست دادم زندگي خودم رو آيينده تورو
منو ببخش مامان
خسته تر و خرد شده تر از اين حرفا بودم كه بخوام پاشم به مامن دلداريي بدم مامان به من بدهكار بود اون
آينده منو بهم بدهكار بود.باگريه خوابم برد صداي مامانو ميشنيدم كه داره از اتاق ميره بيرون سرمو گذاشتم
رو پاهام و خوابم برد.
از خواب پاشدم به آيينه نگاه كردم چشمام قرمز شده بود رفتم حمام زير دوش ايستادم به همه به همه چي
داشتم فكر ميكردم به خودم به فرياد ... به مامان وبابا...به آقاجون به سرنوشت اجباري خودم....از حمام
خارج شدم سرم سنگين بود لباسام رو پوشيدم گردنم درد ميكرد چون تو كمد خوابيده بودم يه ذره گردنم رو
ماساژدادم ورفتم پايين ديدم يه سري چمدون جلوي در هست؟
آقاجون- سلام عزيزم ساعت خواب
- ممنونم داريد ميريد شمال؟
- آره دخترم برو آماده شو كه بذارمت خونه فرياد اينا شب تو خونه تنها نموني
واي اگه فريادمنو ببينه كه ميخوره منو با اون كار امروزم
- آقاجون؟
- جانم؟
- قراره فرياد بياد اينجا...
- باشه شيطون خانم دختر خوبي باش اذيتش نكن
- چشم
- تو عآبربانكتم پر كردم باز اگه چيزي نياز داشتي زنگ بزن
بلند شدم وگونه اشو بوسيدم بغلم كرد
- مواظب خودتون ومامان باشيد
- چشم ....بوسش كردم و مامانو ديدم كه با بغض داشت نگاهم ميكرد بغلش كردم و كنار گوشش گفتم:
- من بخشيدمت مامان شايد قسمته منم اين باشه
- ايشالله خوش بخت بشي دخترم
مامان وآقاجونو راهي كردم اومدم تو اول يه غذا براي خودم پختم وبعد غذاخوردن نشستم جلو تلوزيون
وماهوره تماشا ميكردم ولي ترس تو همه جونم نشسته بود كاش فرياد بياد...ولي خودم ميدونستم نمياد
ور و زحمتي بود اون شب خوابيدم
بايد ميرفتم پيش فرياد وگرنه از ترس نميتونستم تو خونه بمونم ولي الان فرياد بيمارستان بود بايد آدرس
بيمارستانو از فرهاد ميگرفتم شمارشو گرفتم و منتظر موندم جواب بده
- بله؟
- سلام فرهاد خوبي؟
- مرسي شما؟
- تبسمم
- سلام زن داداش خوبي؟ جاي مهساجونو آقاجون خالي نباشه
- مرسي ميشه آدرس بيمارستان فرياد بدي؟
- چرا كه نه؟ ولي چرا از خودش نگرفتي..
- اومممممم چون كه ميخوام سوپرايزش كنم
- باشه ياد داشت كن
يه برگه برداشتم وآدرس بيمارستانو نوشتم ازش خداحافظي كردم و شماره آژانس رو گرفتم ويه ماشين
خواستم...رفتم تو اتاقم مانتومشكي بلندم رو با كفش هاي پاشنه بلند ورني با كيف ستش رو پوشيدم و يه شال
قرمز سرم كردم ويه رژلب آتيشيه قرمز رنگ زدم يه آرايش مختصري كردم و يه دوش ادكلان گرفتم
خيلي تيپم قشنگ بود موهامم يه طرفه فرفري ريختم رو صورتمو رفتم دم درسوار ماشين شدم و آدرس
بيمارستانو دادم و حركت كرد....جلوي در بيمارستان پياده شدم
خواستم برم دداخل بيمارستان كه نگه بان صدام كرد برگشتم نگاهش كردم
- بله با من هستيد؟
- خانم ساعت ملاقات نيست امروز بفرماييد
- ولي من براي ملاقات نيومدم با يكي از پزشك ها كار داشتم
- ببخشيد بفرمائيد
رفتم داخل وبه سمت ايستگاه پرستاري رفتم
-ببخشيد؟؟
- بله بفرمائيد
- با دكتر فرياد سراج كار داشتم اتاقشون كجاست؟
نگاهي به سر تاپام كرد وگفت : انتهاي سالن
به انتهاي سالن رفتم ،و رفتم داخل تو اتاق منشي واتاق فرياد پر بود از پرستار و دكتر نگاه كردم بهشون دلم
شور زد رفتم داخل همه رو كنار زدم ديدم فرياد رو تخت نشسته ئ دستشو گرفته و از دستش به شدت داشت
خون ميومد
- دكتر سراج آخه شما چرا خودتونو در گير كرديد؟
- خانم مگه نديدي چطور بيمارستانو گذاشته بود رو سرش
- خوب دوست عزيزم فرياد جان آدم با هركسي كه گل آويز ميشه ببين با خودت چيكار كردي؟ ...رو كرد به
خانمي كه كنار فرياد ايستاده بود خانم مروي دكتر نيومد؟
خانم مروي – چرا الان ميان
فرياد – بهزاد خودت بيا بخيه رو بزن دكتر آزمونو نكش الكي اينجا
بهزاد – لازم نكرد الان مياد اون هميشه بيكار
همه تو اتاق مشغول بودن گريه ام گرفته بود از دست فرياد به شدت خون ميومد
- فرياد
با صداي من همه تو اتاق به من نگاه كردن فرياد سرشو آورد بالا و فقط نگاهم كرد تو نگاهش هيچي
نبود...رفتم كنارش
- چي شده؟
- سلام
سلام ميگم چي شده؟
بهزاد – هيچي خانم ايشون اين جارو با چاله ميدون اشتباه گرفته
- ميشه تو حرف نزني بهزاد جون
بهزاد – چشم ...
فرياد – تو اينجا چيكار ميكني
از اين همه بي محلي فرياد اشكم در اومده بود من بخاطر اون اومده بودم
- اومدم ببينمت...سرشو انداخت پايين دكتر مورد نظر اومد تو
- اوه ..اوه چيكار كردي با خودت تو؟
- دكتر سريعتر بخيه اش كن تموم بشه
احساس كردم سرش داره گيج ميره سرشو بغل كردم توسينه ام اولش امتنا كرد ولي وقتي ديد سرشو محكم
گرفتم خيلي آروم سرشو گذاشت تو سينه ام همه داشتن به ما نگاه ميكردن ولي براي من مهم فرياد بود به
يكي از پرستارها گفتم
: ميشه يه مقدار آب قند بياريد؟
- چشم...رفت و با ليوان آب قند برگشت داد دستم ليوانو به لب فرياد نزديك كردم اونم خورد
بهزاد- خانم چاقو خورده تركش نخورده كه انقد لوسش ميكني؟؟؟
فرياد – بهزاد!!!!!!!!
- چشم
دكتر كارشو كرد و رفت بيرون دستش 16 تا بخيه خرده بود همه از اتاق رفتن بيرون كنارش نشستم
- نگفتي چي شده؟
- يكي از بيمارا پول عمل زنشو نداشت داشت دعوا ميكرد من تا خواستم برم بگيرمش با چاقوش كشيد رو
دستم...
- حالت بهتره؟
- آره مرسي ،تو نگفتي براي چي اومدي اينجا؟
- براي معذرت خواهي
- چه عجب فهميدي كه بايد معذرت خواهي كني فكر نميكردم تنبيه ديشب انقد موءثر باشه
- خيلي بد جنسي فرياد
در زدن و آبدارچي دوتا ليوان چايي آورد گذاشت رو ميزي كه كنار ميز كار فرياد بود فرياد م رفت رو مبل
نشست...رفتم كنارش ولي به جاي اينكه كنارش بنشينم رو پاش نشستم سرشو بلند كرد ونگاهم كرد...دستشو
دور كمرم حلقه كرد
- خوب نگفتي اون خانمه كي بود براي چي نگرانت بود؟
- شوهر داره!!!!!!!
- خوب بره نگران شوهر خودش باشه لازم نكرده نگران شوهر من باشه
خنديد دست بردم و گوشي پزشكيش رو از روي ميز بر داشتم
- خوب من دكترم ميخوام صداي قلبتو بشنوم آقاي دكتر
- بفرما خانم دكتر ...گوشي رو گذاشتم روي شكمش
فرياد – اين استاداي شما چي بهتون ياد ميدن آخه خانم دكتر قلب آدم رو شكمشه
خنديدم – خودم ميدونستم
صداي قلبشو شنيدم چقد قشنگ ميزد آروم و منظم
فرياد – ميدوني هر تپشش چي ميگه؟
- هوم؟
- ميگه دوستت دارم بعد لب هاشو گذاشت رو لبم و بوسيد داشتم ذوب ميشدم ...دست بردم و چوب بستنياي
روي ميزشو برداشتم
- فرياد؟؟؟؟
- جانم عزيزم؟
- اين همه بستني رو خودت خوردي؟
بلند خنديد- نه فرهادو فرانك كمكم كردن...يكي از چوبارو برداشتم
- دهنتو باز كن
دهنشو باز كرد چوب بستني رو كردم تو دهنش ..ولي خدايش چه دندونايي داشت سفيد سفيد..از لجم گفتم :
- چه دندوناي كرم خرده كثيفي
دماغو گرفت فشار داد
- حسود خانم
- من حسودم؟...به شوخي چندتا مشت زدم تو سينه اش اومد با دستش دستم و بگره كه حواسم نبود دستم خرد
به بخيه هاش و صورتش جم شد
- فرياد ،فرياد جان بخدا من قصدي نداشتم حواسم نبود
- اگه مثل اون موقعه بغلم كني قول ميدم ببخشمت
يكي زدم تو بازوش
- مرض
- نميدوني وقتي بغلم كردي از صدتا داروي بي حس كننده بهتر بود اصلا نفهميدم كي تموم شد.
نگاهش كردم
- فرياد امشب مياي خونه؟
- آره اگه دعوتم كني چرا كه نه؟
- منتظرتم...پاشدم ازش خداحافظي كردم ازاتاقش خارج شدم..آآآآآخ يادم رفت غذاي مورد علاقه اشو بپرسم
دوباره برگشتم .در زدم
- بفرمائيد؟
درو باز كردم
- فرياد؟
- جانم؟
- اوووووووووم شام چي دوست داري؟
- يعني توميخواي بگي بلدي غذا درست كني؟
- هي بلدم يه چيزايي
- خوب من عاشق فسنجونم ولي شايد سخت باشه درست كردنش برات ماكاراني هم ميخورم
- ماكاراني درست ميكنم...دوباره خداحافظي كردم ازش و برگشتم خونه
تصميم گرفتم هم فسنجون درست
تصميم گرفتم هم فسنجون درست
كنم هم ماكاروني چون هر دوتاش رو به خوبي بلد بودم غذاها رو درست كردم و رفتم به سمت اتاقم يه دوش
گرفتم تاپ مشكي دورگردني قشنگمو پوشيدم با شلوار لي طلايي رنگم كه از كانادا خريده بودم رو تنم كردم
موهام رو ژل زدم وگذاشتم با حالت فر خودش خشك بشه ادكلانم زدم و صندل هاي مشكي طلاي خودم رو
پوشيم و رفتم پايين ويه آهنگ ملايم گذاشتم و منتظر موندم تا فرياد بياد.
باياد آوريي اتفاقات امروز رسيدم خونه اول يه دوش گرفتم يه سري خرده ريز وچند دست لباس راحتي وچند
دست هم لباس بيرون گذاشتم تو ساك به سمت تلفن رفتم شماره فرهادو گرفتم
- سلام
- سلام
- به..به پسرخوب چه خبرا؟
- زنگ زدم بگم تا اين چندوقته كه مامان اينا نيستن من ميرم خونه آقاي مجد
- آهان باشه برو ولي فرياد امروز فرزين زنگ زد
- خوب؟
- خوب به جمالت ..گفت تا فردا پس فردا مياد امشبو اونجاباش ولي پس فردا با تبسم بياييد خونه ماهم با بهناز
ميخواستيم بريم فشم ويلاي يكي از بچه ها برنامه رو كنسل كردم
- خوب فرزيين ميخواد بياد كه بيايد چه ربطي به برنامه هاي ماداره
- آخر هفته عروسي من نيستااا
- پس ما فردا ميايم تو بهنازم بمونيد ديگه
- باشه...كاريي نداري؟
- نه خدانگه دار
تلفون رو گذاشتم از خونه خارج شدم سوار ماشينم شدم و به سمت خونه آقاي مجد رفتم در راه داشتم به
رفتارهاي ضدو نقيض تبسم فكر ميكردم انقدر هاهم كنار باهاش اومدن سخت نبود ميتونستم كنترلش كنم
از كار امروزش يه خنده كنار لبم اومد چقد نگرانم شده بود...گريه هاش از ياد نميره...يعني واقعا براي من
نگران شده بود؟من انقد براش مهم بودم كه گريه كرد.به خونه رسيدم ماشينو پارك كردم و زنگ رو زدم
- بله؟
- فريادم
- بفرمائيد
از حياط عبور كردم ورسيدم جلوي در ورودي تا خواستم در رو باز كنم تبسم خودش در رو باز كرده
بود...واي خداي من چقد خوشگل شده بود...يعني بخاطر من آرايش كرده بوداز تبسم بعيد بود شايد بازي
جديدش بايد حواسم رو جمع كنم
- سلام عزيزم چقد خوشگل شدي؟
- بودم
- پس چرا ما نميديديم؟
- چون چشم بصيرت ميخواست..دست برد كتم رو از تنم در آورد و كيف م رو گرفت...
- بشين برم برات چايي بيارم
داشتم نگاهش ميكردم چقد خانم شده بود چقد بهش ميومد چرا تا حالا انجام نداده بود اين كارارو...
چايي رو آورد وكنارم نشست
- اوووم ...چه بوهايي مياد چي درست كردي؟
- يه چيزي درست كردم ديگه..تو چشماش شيطوني برق ميزد خداميدونه چه خوابي ديده برام
- چه چايي خوش بويي؟
- فرياد عين مادرشوهرا شدي هي از عروسشون تعريف ميكنن
- خوب عزيزم تو انقد زحمت كشيدي بده تعريف كنم؟
- نه خوشحالم كه خوشت اومده...ديگه فكم داشت ميچسبيد به زمين تبسم و اينكارا بعيد بود
- من گشنمه ميشه شامو اللان بخوريم؟
- البته الان ميز رو ميچينم..پاشد وبه آشپزخونه رفت..منم دنبالش رفتم تو آشپزخونه!!!!!!!
تبسم- چيزي لازم داريي عزيزم؟...چقد قشنگ ميگفت عزيزم..روي اپن نشستم
- ميشه اينجا بشينم؟
- راحت باش...داشتم نگاهش ميكردم ..خورشت هارو ريخت وبا شيطوني نگاهم كرد باورم نميشد بتونه
انقد خوب آشپزيي كنه يعني فسنجون رو خودش پخته بود؟از روي اپن پاشدم
- من برم دست وصورتمو بشورم تا تو ميزو بچيني خانومي
- زود بيا
- چشم
ميز رو چيدم و منتظر موندم تا فرياد بياد ولي يه مقدار دير كرده بود پاشدم و به دنبالش گشتم اتاقا رو گشتم
در آخر تو اتاق خودم پيداش كردم داشت نماز ميخوند خيلي آروم و اهسته پشتش به من بود و سمت قبله
ايستاده بود آروم در رو بستم....
اون داشت نماز ميخوند...براي چي؟....اصلا واسه چي الان نماز ميخوند؟....دست گذاشتم رو قلبم يه حس
خوبي داشتم....هي آروم باش چته تند تند ميزني؟
سعي كردم بهش فكر نكنم به آشپزخونه رفتم....ولي چقد آرومو قشنگ نماز ميخوند؟يه حسي داشتم به نماز
خوندنش يه حس خيلي قشنگ تاحالا فرياد رو از اون بعد نگاه نكرده بودم؟....ولي از كدوم بعد؟
اصلا چرا نماز خوندن اون بايد يراي من مهم باشه؟نه خوب معلومه كه مهم نيست ..همين جوري يه چيزي
گفتم حالا چي شد مگه ؟اون فقط نماز خونده؟ باصداي فرياد از خيالاتم اومدم بيرون....
- خيلي زحمت كشيدي امروز ممنونم
- نوش جان
يه مقدار برنج ريخت براي خودش و براي منم ريخت بعد مقداريي خورشت ريخت به چشماش نگاه كردم
منتظرموندم غذا رو مزه كنه تا ببينم خوشش اومده يه نه؟
فرياد نگاهي كرد
- واقعا خوش مزه است مامانمم نميتونه همچين خورشتي درست كنه!
- نو جانت
- ولي تبسم جان اين ماكاراني هارو بذار فردا ميخوريم اسراف من دوست ندارم دوتا غذا درست كني...
- باشه ....هردومون توي سكوت غذامون رو خورديم فرياد تشكر كرد و بشقاب هارو كمكم كرد جم كنيم
وقتي خواست ظرفا رو كمكم كنه
- برو بشين به كارات برس من ظرفاروميشورم
- باشه هر طور راحتي...از آشپزخونه رفت بيرون ...خوبه من تعارف كردم كه سريع به خودش گرفت
بچه پرو بايد ميذاشتم تا آخر خودت بشوري اصلا فكر نميكنه من از صبح زحمت كشيدم حداقل بايسته ظرف
ها رو بشوره...خودم ظرف هارو شستم ماكاراني هارو توي فريزر گذاشتم....دوتا چايي ريختم وبه حال
رفتم..سرش توي چندتا دفتر و كتاب بودچايي هارو گذاشتم روي ميز و رفتم تو اتاقم لب تابمو بر داشتم
اومدم و كنارش نشستم...لب تابمو روشن كردم صفحه اومد بالا فلشي رو كه امروز از بچه ها گرفتم داخل
دستگاه گذاشتم..... آنتي ويرسم فعال شد پيغام داد اين ويروس شناسايي شد دست گيرشود؟
- نه بذار نگه داري كنم ازش تا وقتي پير شدم عصاي دستم بشه؟؟؟؟؟
- باخودت حرف ميزني؟...واي باز من فكرمو بلند گفتم
- ن..نه...نه هيچي....يه لبخند نشوند روي لبش و دوباره سرشو كرد تو كتاباش
مشغول كارم شدم ولي يه سوال مركز اصلي فكرم بود ...چرا فرياد نماز ميخونه؟ تمام ايراني ها نماز
ميخونن؟ولي من تاحالا نديدم كه آريين يا حتي آقاجون نماز بخونه؟
- فرياد؟
سرشو بلند كرد و بانگاهش كه زوم شد روم
- سوال دارم
- بپرس گلم
- اووووووووم تو چرا نماز ميخوني؟...چشماشو به آرومي گذاشت رو هم خودكارشو گذاشت لاي كتابش وبه
مبل تكيه داد
- چرا ميپرسي؟
- خب...خب همين جوري؟
- چون آرامش ميگيرم
- همه نماز ميخونن؟
- همه بايدبخونن ولي بعضا كوتاهي ميكنن
- تو چرانماز ميخوني؟
- گفتم كه چون آرامش ميگيرم...چون وقتي خدا منو سالم آفريده براي اين آفرينش بي نقضش بايد ازش تشكر
كنم چون خدابخطر منه بنده شيطون فرشته مقربش رو از دربارش روند بايد سربلندش كنم...بابت خيلي
چيزاي ديگه كه از عقل من فراتر هست...بعد به چهره شكل علامت سوال من نگاه كرد يه لبخند زد...ادامه
داد..ببين عزيزم تو دانش جوي پزشكي هستي تو ميتوني يه سيستم گردش خون به دقيقي و منظمي سيستمي
كه الان تو تنه تو هست درست كني؟تو ميتوني يه كاريي كني خون سالم از يه طرف و خونه كثيف از يه
طرف ديگه رد بشه؟ تو ميتوني يه رحم بسازي كه نه ماه محل زندگي يه جنين باشه؟
- معلومه نه
- خوب پس ما نبايد براي همه اينا از خدا تشكر كنيم براي وقتي كه براي آفرينش ما گذاشته؟براي كاراهاي
كه برامون انجام داده نبايد بخاطر دستو پاي سالمت تشكر نكني؟
خوب بود من الان براي اين همه زحمتي كه كشيدي اين غذاهارو تهيه كردي ازت تشكر نميكردم؟تو نميگفتي
اين چقدنفهم بود؟خداهم همين احساس روداره ولي متاسفانه ماهمين يه تشكر كوچيك رو از خدا دريغ ميكنيم
- كسي نماز خوندنو يادت داد؟
- نه من كسي جلوم نماز نميخوند خودم خواستم كه ياد بگيرم خواستم كه خوب باشم
دروغ چرا؟ حرفاش خيلي تو فكر فرو بردم حرفاش جديدبود
- حالانميخواي بري بخوابي؟
- مگه تو نميايي؟
- نه براي من يه پتوبيار همين جا ميخوابم
- اووووووووم خوب ميخواي بيا تو اتاق من
- اگه اجازه بدي چرا كه نه؟
- باشه ولي شيطوني نكن
يه چشمك زدو گفت: يه ذره كه اشكالي نداره ...به دنبال اين حرفش منو بغل كرد ورفتيم تو اتاق منو بغل
كردمن هميشه عادت دارم زير پاهام يه چيزي بذارم پامو گرفتم بالا
- پاتو چرا گرفتي بالا؟
- تو پاتو بذار لاي پاي من منم پامو بذارم روي پات اون وقت
- نخير زن بايد كوچولو بخوابه تو بغل همسرش
- كي گفته؟...پام رو گذاشت بين پاهاي خودشو كنار گوشم گفت: من
- فرياد خيلي بد جنسي من اينطوري خوابم نميبره....
- چطوري؟
- اينطوري تو بغلت دارم له ميشم
- عادت ميكني
- فرياد!!!!!!!!!!!!
- خوب باشه
حلقه داستاشو شل كرد ولي بعد مدتي ه دوباره خوابش برد ...روز از نو روزي از نو داشتم له ميشدم به
صورتش نگاه كردم يه اخم ظريف تو پيشونيش بود ابروهاي پهنش ولب هاي بجستش خيلي خوب رفتار
ميكرد هميشه از در كنارش بودن لذت ميبردم ولي هيچ وقت پاشو بيرون تر از حد خودش نذاشت
وقتي چشمامو باز كردم احساس كردم دارم زير يكي له ميشم از ترسم يه لنگه چشمامو باز كردم ...بله اين
فريادتمام وزنشو انداخته بود روي من انگار من ترازو هستم...هولش دادم سمت اونور
- هويي مرض داري؟
- تو مرض داري من دارم جون ميدم زيرت
- بخواب تروخدا تبسم خوابم مياد
به ساعت نگاه كردم برگشتم سمتش وسعي كردم خودمو از زيرش بكشم بيرون
- اه...انقد تكون نخور
- فرياد داري اعصبانيم ميكني تكون بده هيكلتو عين پشه زيرت له شدم بابا...مگه تو اصلا كارو زندگي
نداري؟....دستشو گذاشت رو شونه ام و هولم داد روي بالش
- نه كار ندارم امروز بيكارم
- باشه پس بذار من برم...فرياد كي بهت گفته لاغري عزيزم؟
-....
جواب نداد سرشو گذاشته بود روي سينه ام و دستشو دور كمرم حلقه كرده بود وتمام هيكلشو انداخته بود
روي من...اي خدا چقد گنده است....موهاشو كه ريخته بود روي پيشونيش رو كنار زدم وسرشو با نوك
انگشتم ماساژدادم ... بعد يه مدتي سرشو بلند كرد وبا شيطوني نگاهم كرد
- ميذاشتي شب بيدار ميشدي ديگه؟
- خيلي خسته بودم عزيزم
- حالا چرا اونجوري نگاه ميكني؟
- همينجوري
- بذار برم اگه بيدار شدي گشنمه
- به يه شرط
- ؟
- تو برام لقمه بگيري مثل اون روز
- مرد
- كي؟
- نوكر باباتو ميگم عزيزم
- باشه پس منم الان كه فكر ميكنم خوابم مياد
- نههههههه
- پس چي؟
- باشه باشه
آفرين خوشم مياد از آدم چيز فهم
پاشدم از روي تخت سريع از اتاق رفتم بيرونو در رو از پشت قفل كردم
- تبسم...تبسم در رو باز كن
- انقد اون تو بمون تا ياد بگيري با يه خانم متشخص چطوري حرف بزني
- اگه من بيرون بيام كه ميدونم با اون خانم متشخي چيكار كنم؟
- فرياد خان...صدا هست تصوير نيست ريزي
ازش صدايي نيومد
- حالا كه قراره اون تو بموني!!! تختو كمدم رو هم مرتب كن حوصله ات سر نره
باپاش يه لگد زد به در زهرم ريخت
- چته تو من رفتم مواظب خودت باش
- تبسم دستم مگه بهت نرسه....
از پله اومدم پايين آب رو گذاشتم جوش بياد و بساط صبحانه رو چيدم ومشغول خوردن شدم صداي زنگ
موبايل اومد نا آشنا بود به احتمال زياد موبايل فرياد بود اول سعي كردم بي توجه باشم ولي يه حسي قلقلكم
ميداد از آشپزخونه اومدم بيرون به سمت حال رفتم گوشيش روي ميز ناهار خوري بود گوشي رو برداشتم
فرزين برادر فرياد بود
فرزين برادر فرياد بود
- ...
- سلام
- ...
- فرياد...فرياد چرا جواب نميدي؟
- سلام
- ببخشيد خانم مثل اينكه اشتباه گرفتم
- خواهش ميكنم خدانگه دار
گوشي رو قطع كردم كرمم گرفته بود ميخواستم اذييت كنم..دوباره زنگ زد
- بله؟
- خانم ببخشيد من درست ميگيرم ولي شما؟
- شما زنگ زديد از من ميپرسيد؟
- من مطمئنم اين گوشي برادرم هست
- منم مطمئنم اين گوشي همسرمه...
- اوه...شما بايد تبسم باشيد؟
- بله اگه تبسم خانمه منظورتون خودم هستم
- بله..بله تبسم خانم محاسنتونو زياد شنديم
- ولي من شما رو بجا نياوردم
- من فرزينم برادر فرياد...اوم ميشم برادر شوهرت...ولي از الن تصميم گرفتم از صدتا خواهرشوهرو برادر
شوهر بدتر باشم
- ميبينيم
- حالا خودش كجاست
- نيستن دستشون بنده!!!!!
- آخي بچمو بردي بيگاريي؟
- بيگاريي؟
- بيخيال بهش بگو من فردا ميام
- خودت بعد بهش بگو من كار درم از ياد ميره
- بنويس يه جا تا يادت نره
- الان كاغذ و قلم دمه دستم نيست
- مغز فندوقي
- چيزي گفتيد؟
- نه..نه خودم بعدا زنگ ميزنم
- خداحافظ...گوشي رو قطع كردم...واي چه حالي داد حالشو گرفتم..هه ..هه تاخواستم پاشم از جام از چيزي
كه ديدم قلبم ايستادفرياد با چهره خندون جلو ايستاده بود وچشماش برق ميزد
- سلام خانم...پا گذاشتم به فرار ولي اون از من تيز تر بود جلو ايستاد
- كجا بوديد حالا
- ف ..فر..فرياد ببخشيد
- چي رو عزيزم؟
- .... از ترس نفسم بند اومده بود بغلم كرد و بوسيدم
- اشكال نداره اينسري ميبخشم
- حقت بود اصلا تو چطوري اومدي بيرون؟
- به راحتي!
- آهان درو شكوندي؟
- مگه همه مثل تو خنگن؟
- خودتي
- كم حرف بزن من گشنمه بريم كه به قولت عمل كني؟
- خودت دست داري به من چه؟
- پشيمون ميشيا!!!!
شونه اي بالا انداختمو رفتم تو آشپزخونه ليوانمو چايي ريخيتم و نشستم براي خودم شكر ريختم و يه لقمه
گرفتم دهنمو باز كردم كه بذارم تو دهنم فرياد لقمه رو ازم گرفت و خودش خورد چايي رو هم از جلوم
برداشت و يه مقدار خورد و دوباره گذاشت جلوم
- يه ذره بيشتر شيرينش كن
- مرض
- اين يعني خوش جونم؟
- ...
- مرض شماهم باشه ...با اخم نگاهش كردم
- خوب منظورم اينه كه نوش جونه شماهم باشه..بعد بلند بلند خنديد
- راستي كي بود زنگ زده بود؟
- فرزين
- خوب
- خوب كه خوب؟؟؟
- منظورمه چيكار داشت
- ميگفت فردا ميخواد بياد
- آهان
- ميدونستي؟
- آره فرهاد گفته بود
- كجا بوده؟
- ايتاليا
- چرا؟
- فرزين از ايران خوشش نمياد عمه ام اينتاليا بود براش چند سال پيش دعوت نامه داد اونم از خداخواسته
رفت
- ازدواج كرده؟
- انقد دوست دختر داره كه نيازي به زن نداره...
- اصلا شبيه برادرات نيستي
- از كجا مطمئني؟..يه تا ابرومو دادم بالا
- چندتا؟
- قد موهاي سرت
- فرياد؟؟؟؟؟؟؟
- جانم؟...خانمم من تو تو موندم اين همه ميخوام چيكار؟
- الان كه نه قبلا
- گذشته آدما مربوطه به خودشونه...
- آهان يعني گذشته من مهم نيست؟
- مامانت گفته...
- اااا....پس منم بايد بدونم
- چيز شنيدني نيست
صبخانه امونو خوريم وسايلا رو جمع كردم وآشپزخونه رو مرتب كردم اومدم بيرون فريا لباس بيرون
پوشيده بود
- كجا؟
- ميرم مطب چندتا بيمار دارم
- باشه سريع بيا
سرشو آورد پايين كه ببوسم ... اخم كردم و يقه كتشو صاف كردم
- بدجنس
- خودتي
- اين همه من بوسيدمت ولي يه بر تو منو نبوسيدي!!!!
- زوده
- من شوهرتم تبسم
- بهم فرصت بده...
- خئانگه دار
- مواظب خودت باش
از خونه خارج شد و سوار ماشينش شد و رفت هنوز از پنجره داشتم ميديدمش يه چيزي داشت تو من ايجاد
ميشد ولي اسمشو نميدونستم تلفن خونه زنگ خرد جوب دادم
- بله؟
- سلام خال
roman يك قدم تا تبسم (4)
roman يك قدم تا تبسم (4)
نفس بارون
پس از صرف شام و گفتن شب به خير به اتاقش برگشت . ناخوداگاه نگاهي به گوشي اش انداخت.براي يك لحظه به ياد مكالمه تلفني اش با پسر خانم شريفي افتاد.جواني كه خود را همايونيان معرفي كرده بود.براي لحظه اي ذهنش درگير صداي مغرور و در عين حال گيرا و دلنشين محتشم شد.((اصلا به من چه؟؟ارزوني مامانش!)) و فكر همايونيان را از ذهنش پس زد. افكارش را به سمت ساغر سوق داد.دوست صميمي و عزيزش كه سيزده سال از عمر دوستي قشنگشان مي گذشت.چند روزي مي شد كه از او بي خبر بود البته خوب مي دانست كه اين روز ها با وجود امير سرش حسابي شلوغ شده.پسري كه يك دفعه سر راه ساغر سبز شد و او را مجذوب خود كرد و نفس مي ترسيد با ورود اين تازه وارد به حريم دوستي پاك خودش و ساغر او را از دست بدهد. بي معطلي شماره ي ساغر را گرفت.اما كسي گوشي را برنداشت مي خواست تماس را قطع كند كه صداي بي حال و خسته و همچنين عصبي ساغر باعث شد براي چند لحظه موبايل را از روي گوشش بردارد:
_ اخه من به تو چي بگم دختره ي بي شعور؟؟؟!!
_اي دختر بي ادب! سلامت كو؟؟ چيه چرا داد مي كشي؟؟!
_خوب بابا استاد اخلاق سلام! اخه تو نمي گي مردم خوابن؟؟
و بعد در حالي كه غرغر ميكرد زيرلب ادامه داد.((اونوقت به من مي گه بي ادب!بچه پرو ! شيطونه مي گه برم بزنمشا!)) نفس خواست جوابش را بدهد كه چشمش به ساعت افتاد. هنور عقربه به ساعت 10 هم نرسيده بود!
_كوچولو فردا مدرسه دارن انقدر زود لالا كردن؟؟
و بعد با لحن پر تعجبي ادامه داد:
_ديوونه هنوز ساعت 10 هم نشده!!
_اره ديگه مامان بزرگ!! مسخره نمي بيني صدام گرفته سرما خوردم؟؟؟
_چي؟؟اخه تو اين هوا؟؟
_اره ديگه اين كامران بي شعور سرما خورده خواست منم يه فيضي برم سرماش رو داد به من. منم كه حرف گوش كن گفتم چشم و سرما خوردم ! به همين راحتي..به همين خوشمزگي!!
_تو با او داداشت كشتين منو! حالا بگو ببينم از امير جونت چه خبر؟؟
_هي! چي بگم؟؟ اين امير تا من رو دق مرگ نكنه كه راضي نمي شه !
_باز چي كار كردين شما دوتا؟؟
_ديروز خير سرمون رفته بوديم بيرون با هم . از شانس نحس من او دختر خاله ام بود ، سارا؟؟
_اهان..خوب؟؟
_هيچي ديگه اونو تو پارك ديديم. اومد جلو باهام دست داد.
به اينجا كه رسيد نفس عميقي كشيد و با حرص ادامه داد:
_اخه ما سال تا سال به هم سلامم نمي كنيم انوقت دختره اومده به من دست مي ده! شيطونه مي گه برم بزنم تو سرشا! دختر ه ي پرو برگشته به من مي گه ايشون رو به من معرفي نمي كني؟؟!!
نفس با صداي بلند شروع كرد به خنديدن.
_حناق! رو اب بخندي دختر! ابروم رفت.
نفس به زور جلوي خنده اش را گرفت و پرسيد:
_خوب بعدش چي شد؟؟
_من كه اون موقع فقط به اين فكر مي كردم چه خاكي بايد به سرم بريزم داشتم..
_رس عزيزم..رس!
_خوب حالا توام! بذار بگم ديگه . داشتم از ترس مي مردم. اصلا نمي تونستم حرف بزنم . حالا اين وسط اين امير كه خاك بر سرش كنم برگشته مي گه ((ساغر صدايش را مثل امير كلفت كرد و ادامه داد)) بنده امير هستم دوست عزيز ساغر جون!!
نفس در حالي كه سعي مي كرد صداي خنده اش از اتاق بيرون نرود با صدايي پر از تعجب گفت:
_جدي مي گي؟؟؟ سارا چي كار كرد اونوقت؟؟
_هيچي ديگه اين سارا هم كه بي شعور تر از تو رفته همه چيز رو گذاشته ور دل خاله جونم!حالا بنده فرا بايد برم منت كشي پيش ايشون!!
_ديدي ساغر خانم چه جوري ابروت رفت!هي بهت مي گم اين اميرو بي خيال شو حالا بشين و اين فيلم سينمايي رو كه ساختي تماشا كن . اخه من نميدونم اين پسرا چي دارن كه تو داري خودتو واسه امير مي كشي؟؟ به خدا موندم توش اصلا!!
_اهاي خانم توهين نكن! همه كه مثل تو نيستن كه سنگدل باشن! من امير رو دوسش دارم. ديگه نبينم چيزي بهش بگيا!
_خوب حالا توام با اون امير جونت! كاري نداري ديگه؟؟
_نه نفس جونم
_ok پس شبت خوش گلم
_قربونت
نفس بارون
نفس بارون
